دل نوشته های یک مادر

لیلی یعنی عشق، لیلی یعنی زندگی، لیلی یعنی خودِ خدا...

من برگشتم

دخترک زیبا روی من سلام. از آخرین باری که برات نوشتم خیلی میگذره. شرمنده جان مادر سرم خیلی شلوغه. دخترکم امروز که دارم برات مینویسم تو 2 سال و چهار روز داری امیدم. آره دخترم تو خیلی بزرگ شدی 2 سالگی یعنی خیلی بزرگ عزیزم. اینقدر روزهای با هم بودنمون شیرین شده که جایی برای نوشتن نزاشته. تو خیلی شیرین شدی. راه و رسم دلبری رو یاد گرفتی. این روزها صبحها تو به مهد میری و من سر کار. ظهرها با هم بر میگردیم خونه و گاهی تو توی خیابون یا دلت کباب میخواد یا پیتزا. یه وقتایی ناهار رو بیرون میخوریم و میایم خونه. تو میخوابی و من مشغول کارهام میشم. از بعد از عید بعد از ظهرها با هام میای دفتر. نمیخوام فرصت های با هم بودنمون کم باشه. اونجا هم یا مشغول تم...
24 خرداد 1393

شیرین زبان من...

سلام لیلیِ مامان دخترک خیلی بزرگ شدی جان مادر. صبح ها اول میری روی ترازو تو چرا مگه تو هم دنبال کاهش وزنی؟ بعد هم روی دراور و رژ لب های من بعد هم دستی به موهات و مکشی و یا علی پی خرابکاری های روزانه. اینقدر دایره لغاتت وسیع و عجیب شدن که حد نداره. آلاخ میشه آشغال و خدا نکنه جایی آلاخ ببینی از من گرفته تا خاله آرزو و شهرداری همرو رسوا میکنی آباخ میشه دلستر طی چه حکمتی نمیدونم. آبو میشه آب. شیر میشه شیر از بالا بگو بالا. معانی زیادی داره: بالا، بالش، پتو رو بنداز روم، بیا بالا. یه چیزی رو از اون بالا بده، بالا بلندی بازی و ..... پاریک میشه پاتریک، بابی میشه باب اسفنجی. هر وقت بهت چیزی بدن و بگن بفرمایید یه مرسی شیرین تحویل میگیرن...
17 بهمن 1392

خدایا

آنقدر دوستت دارم که گاهی از خدا هم خجالت میکشم خدایا مرا ببخش اگر تو خدایی او برایم خدایی میکند...
5 بهمن 1392

بدون شرح

دیشب هم من خسته بودم هم آقای پدر. هر دو داغون بودیم. ساعت 12 قصد خواب کردیم اما دخترک شارژ و سرحال بود. هر چی گفتیم لیلی بخواب در عوض خواب بین من و پدر نشست یه بوس از لپ بابا یه بوس از لپ مامان یادم نیست کی خوابم برد اما شیرین ترین و دلچسب ترین لالایی و خواب این 30 و سال اندی زندگیم بود....
1 بهمن 1392

عشق...

عشق ... چه به ناگهان بیاید               چه به آهستگی فرقی نمیکتد، تو را به تمامی در بر خواهد گرفت مثل خیس شدن چه در باران باشد چه در مه     ...
22 دی 1392

عکس های جدید لیلی

علاقه بسیار زیادی به گذاشتن سی دی پیدا کرده. با اون لحن قشنگت میگی سی دی. اگر هم برات نزارم خودت دست به کار میشی   جدیدا ذرت برات درست میکنم و با اشتها میخوری. البته قبل خوردن تمام ظرفهاتو پر میکنی حالا برای کی نمیدونم. همیشه هم به زور میخوای یه چند تایی به باب اسفنجی هات بدی بخورن و وقتی اونا نمیخورن غرشو سر من میزنی بریم ادامه مطلب اگر پشتکاری که تو بهم ریختن خونه رو داری در آینده در کارهای دیگه هم داشته باشی مطمئنم یه روزی برای خودت یه کاترین اشتونی میشی... به هر قیمتی میخوای " ددر" رو به من تحمیل کنی.. اون وقت این شکلاتو از کجا برداشتی ...
18 دی 1392

عکس

  قربونت بشم عروسک من لیلی در راه رفتن به پارک   لیلی ذر پارک به قول لیلی " ووی ووی ووی" این جیگر من فقط دلش میخواست لب استخر توپ بایسته و شیرجه بزنه توش بعد از شیرجه!!! اینجا هم عین لاک پشت خودشو دیده بود و فریاد میزد منه منه منه تکیه بر جای بزرگان!!! چرا گریه نازنین!!! ...
16 آذر 1392

طولانی!!!

دخترم سلام؛ خوبی تمامِ هستی من؟ نازنینم الان که دارم برای تو مینویسم مقابلم به خواب ناز بعدازظهر فرو رفتی. فقط خدا میدونه که تمام آرزوی من تماشای آرامش توئه و بس.   بهارِ من خیلی بزرگ شدی. اینقدر بزرگ که وقتی دیشب بهت گفتم لیلی مامان خستم بیا بخوابیم دستمو کشیدی و با خودت بردی توی اتاق و ازم خواستی بشینم روی زمین بعد یه بالشت برام اوردی و زدی روش و گفتی لالا وقتی دراز کشیدم بلند شدی از اتاق رفتی بیرون و در رو پشت سرت بستی.... این روزها مدام شرمنده توئم. فشار کار زیاد شده. مجبورم مدام بزارمت پیش خاله آرزو. میدونم دلت برای من تنگ میشه اما بزار واقعیت رو بهت بگم. این روزها نگرانیم تو نیستی دلم برای خودم میسوزه که دارم قشنگ ترین لحظا...
11 آذر 1392

روزهای منِ مادر

دوستای خوبم سلام، خوبید؟ من و لیلی هم خوبیم. خیلی خوب.   آتنا دییگه زود به زود اومدن و نوشتن خیلی سخت شده. سرعت بزرگ شدن و رشد دخترک خیلی سریع تر شده. باید اونقدر فرز و سریع باشم تا ثانیه ای رو از دست ندم. این روزها یه حسرت بزرگ دارم. دقت کردید اینقدر توی ای کاش های بی خودی زندگی کردم تا تمام روزهام شد حسرت. حسرتم از اینه که چرا به جای اینکه منتظر راه افتادن لیلی باشم از روزهای چهار دست و پا رفتنش هیچ فیلمی ندارم. این روها با اینکه دیگه دارم روی خودم کار میکنم اما نمیدونم چرا از راه رفتنش فیلم نمیگیرم.!!!! لیلی دیگه مهد نمیره و هر چند برای من خیلی سخت بود جون لیلی جزو معدود بچه هایی بود که با سن کم عاشق مهدش بود اما دکترش این...
12 آبان 1392